دوباره به پشت پنجره ی خیالم رفتم و آهسته و آرام هر آنچه بود و نبود مرور کردم.
از اول تا آخر.
اون روزهای خوش آشنایی
روزهای با تو بودن و حرفای عاشقونه
..................
واونجا که کجای کارم اشتباه بود که اینگونه تو را از دست دادم،
سر کدوم چهارراه دستاتو رها کردم،
کدوم فصل بود ،
چه روزی بود،
نمیدونم...
تنها چیزی که میدونم و از تو دارم
عکس توست که آن را به همه نشان دادم،تا نشونی از تو بگیرم.
ولی تو که گم نشدی،
تو روبروی من نشستی و به چشمانم نگاه می کنی و با من حرف می زنی.
اما...
انگار دل به دیگری بستی و قلب تو را از من دزدیدند،
گویی دیگر حرفهایم را نمی شنوی من برای تو وجود ندارم
و
همه ی اون خاطرات رنگارنگ از بین رفته و همه ی اون حرفهای قشنگ پوچ و تو خالی بوده و از یادت رفته.
اصلا یادت نیست که من دوست داشتم و دارم.
البته با بعضی حرفا می خوای بگی که هنوزم دوسم داری و تنها اسمی که تو قلبت می تپه اسم منه .
ولی
اعمال و رفتارت غیر این رو ثابت می کنه
.
چرا حرفات و کارات مطابقت نداره؟؟؟
خدایا من کدومو باید باور کنم؟؟؟
نمیدونم...
فقط یه حس درونی بهم میگه که باید هر لحظه و هر ثانیه در انتظار یه حادثه باشم.
حادثه ای تلخ و شکننده.
منتظر باشم تا تو با اون چشای نازت تو چشام خیره بشی و بگی ،
آره حدست درست بود،من کس دیگری رو دوست دارم و دلم جای دیگه اسیره.
و من در حین جنون و دیوانگی تنها چیزی که به ذهنم خطور می کنه این متنه که میگه:
چقدر سخته گل آرزوهاتو تو باغچه ی دیگری ببینی و روزی هزار دفعه تو خودت بشکنی
و تنها چیزی که می تونی بگی اینه:
گل من باغچه ی نو مبارک.
ولی من خدارو به خودش قسم میدم که هیچ وقت اون روز فرا نرسه و تو هیچ وقت همچین کاری با من نکنی .